کوکب هدایت

قهرمان زندگی خــــــودت باش...نه قربانـــــــــــــی زندگی بقیه
کوکب هدایت

به این عکس ها، خیره شو خیره شو
به اون روزهای پر از خاطره

نخواه گرمی خوابه چشم کسی
بزاره که بیداری یادت بره

یه باری از امروز،رو دوشته
که واسش یه عمره زمین میخوری

همه منتظر تا ببینن کجا
تو از جاده‌ی عشق، دل می‌بُری!

ولی ایستادن، فقط کار ماست
ما که قصمون، قصه‌ی خواب نیست

بیا دل به دریا بزن، شک نکن
سرانجام این رود مرداب نیست

پیوندها
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۸ مرداد ۹۳، ۱۸:۲۶:۰۷ - سمت خدا ++
  • ۸ مرداد ۹۳، ۱۸:۲۵:۳۷ - سمت خدا یاعلی

کینه ها ...(داستان کوتاه)

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۱، ۰۶:۵۶ ب.ظ

پیشکش به ساحت نورانی عشق

هرکی مهمون امام رضا شد وقبلش این پست وخوند باید نایب الزیاره بشه
اشک چشمم همینطور می ریزدو ابرو در هم گره زده ام ودارم تند وتند از این سر اتاق به ان سر اتاق میدوم ولباس هایم را جمع می کنم می خواهم پیش از این که "او"بیاید خانه را ترک کرده باشم مانتوی قرمزم را از روی تخت برمی دارم وبیاد می اورم که این اولین هدیه اش بود، دستهایم موقع تازدنش سست می شود واشکم که عجیب داغ بودشدت می گیرد .
نگاهم می افتدبه صفحه ی مانیتور میلم بعد قرن هاباز شده برای سحر که تلفنش را جواب نمی دهد می نویسم سحر عزیزم دیگه از هرچی کتاب روانشناسیه حالم بهم می خوره واسم یه بلیط مشهد جور کن تا شب  می رسم طهران این را برایش پیامک هم می کنم می خواهم که عذری نباشد  !
می خواستم بروم مشهدتا که وقتی دادخواست طلاق می اید در خانه و"او "زنگ می زند به پدرم من انجا هم نباشم که چشمم بیفتد توی چشم باباکه5سال پیش گفت ازدواجی نکن که اخرش به جدایی ختم بشود واینکه از تفاوت فرهنگی حرفمی زدمی گفت زندگی برای پرنده ی شکاری توی قفس یعنی مرگ این که ماهی به قد هیکلش باید تنگ داشته باشد برای شنا کردن !
با دسردی درختهای گردوی جلوی پنجره رامی تکاند که انگار می خواهد پرده را از جا بکند به زحمت هیکل سنگین پنجره را تکان می دهم تا ببندمش انقدر که شانه ام می گیرد.
تلفن زنگ می زند روی صفحه ی ایدی کالر نوشته سحر جلوی اینه می نشینم وتلفن را برمی دارم برس را هم وموهایم را که عجیب بهم گره خورده شانه می زنم وبه چشمهای سیاهی نگاه می کنم که پایش گود افتاده وقرمز شده
سحر می پرسد به حرفای مشاور خانواده گوش دادی می گویم اون چی می فهمه از دردای دای من  مثل یه خیکی بود پر از دنبه وچرپی که می خواست قلکشو پرکنه سحر می خوام از این نکبت خلاص شم
بعد هردو ساکت می شویم بغضم را فرو می خورم می گویم رئیست هنوزم می تونه برام کارجور کنه؟
واو می گوید اگر صبرکنم وفورا شروع می کند به سبدی پر از پیشنهاددر نهایت هم می گوید بلیط واست می گیرم اما برو دادخواستتو پس بگیر!
با برس توی دستم تازیانه می زنم به موهایم واز این ازار لذت می برم وخیال می کنم کمی از دردهایم کم می کند ؟
وشاید کینه هایم را سبک می کند کینه ی رسیدن به همه ی ارزوهایی که 5 سال پشت در این اتاق منتظرم ماندن وعاقبت یکی یکی فراموششان کردم .
می خواهم بروم تا قبل ازاینکه بیاید چون می ترسم جلوی رفتنم رانگیردواین برایم کینه ای دیگر شودمثل همه ی این چهل روزی که امد توی خانه وبدون توجه به من رفت دراز کشید جلوی تلویزیون تا بفهماند که قهر من برایش بی اهمیت است حتی برای اینکه لجم را دربیاورد لباس مشکی می پوشد که می داند حالم رابد می کند دیگر از سیگار کشیدنهای مدامش ودیرامدنها وزود رفتنها !
سحر پرسید سر چی دعوا کردید؟یادم نمی امدمهم هم نبود اصلا مهم نبود مگر دعوای اول بود یا موضوع دعوا تک ومنحصر بفرد دعوای ما دعوای همیشگی دو طبقه ی اجتماعی بوددعوایی که پدرم همیشه در محل کارش دیده بود ولی من تا قبل از دانشکده ی زبانهای خارجی ندیده بودم لعنت به من لعنت به دانشکده ی زبانهای خارجی !چه کسی فکرمی کرد من دیوانه شوم وبه خاطر ازدواج با "او "قید کارم وادامه تحصیل را بزنم به این امید که قول داده است یکسال بعد از زندگی کنار خانواده اش بر گردیم طهران وانوقت درس وکارو ادامه زندگی وحالا جهنم این زندگی
سحر می گوید :پریسا می خوای ثبت نام کنی ارشد  وبرگردی دانشگاه مثل قبل ...
ولی من  دیگردنبال راه حل نبود م گفتم سحر درسته که میشه چینی شکسته رو بند زد اما دیگه نما نداره دلومی زنه صدای شلوغ وپلوغی از حیاط طبقه ی پایین می اید پرده را کنار می زنم مادر شوهرم در را باز می کند مریم است دختر داهاتی کک مکی با دستای زمخت پوسیده که مادر شوهرم یک عمر ارزو داشته عروسش شود یکدفعه بغض میکنم یادم می افتد که در دعوای اخرمان به زبان اورد که ای کاش با مریم ازدواج کرده بود ان وقت سحر برایم  از راه حل حرف می زند جهنم این زندگی مرده شور این زندگی 
در چمدانم را بانفرت می بندم برای "او "که بد نمی شودگفت از زندگی اش راضی است گفت دلیلی ندارد از خانواده ش دور شود عصبانی بود با فریاد می گفت "او "نمی فهمد که من وقتی وارد کوچه ی خاکی می شوم که مادر شوهرم وخیلی از زنهای کوچه درحال سبزی پاک کردن نشسته انداز زندگی متنفر می شوم او نمیفهمد شهری که سینما ندارد برای مثل یک کوره داهات است اینجا زندگی با تمام چیزهایی که من22سال قبل تر از ان یاد گرفته ام تفاوت دارد .سحر می پرسد برنامه ات بعد برگشتن چیه تا به حال به این فکر کردی که شاید دیگه ازدواج نکنی  انوقت حسرت زندگی وبچه داشتن وبه گور می بری تو دوسش داشتی ؟چطور بگویم که "او "هم یک مرد است وهیچ وقت معنی دوست داشتن را نمی فهمد  از در پشت می روم خانه را تمیز کردم غذایش هم  اماده بیاید خیال می کند باز توی اتاق خودمم او که دررا باز نمیکندکه بفهمد هستم یانه از خانه می روم بیرون مگر خشک می شود این اشک لعنتی  تاکسی می گیرم برای ترمینال واصلا نمی فهمم کی نشستم توی تاکسی کی رفتم توی اتوبوس ؟حرفای مامانم یادم می اید همیشه وقتی رابطه یه جفت تموم میشه اونی که ضرر می کنه زنه!
مادرم راست می گوید این منم که باید همه چیز را از صفر شروع کنم چون از زندگی با مردی که هیچ بهایی برای علاقه اش نمی پردازد خسته شده ام من فقط احساس می کردم جدایی می ارزد حتی به قیمت بازنده بودن  او حتی دیگر به علاقه تظاهر هم نمی کند
می رسم فرودگاه نشسته ام منتظر که سحر با لباس فرم می رسد روزگاری من هم مثل او توی برج مراقبت کار می کردم لعنت به پسرک شهرستانی خجالتی دانشکده زبانهای خارجی  که با حیایش  چشمم را گرفت و5 سال زندگی ام را فلج کرد سحر که نشسته روبرویم با اشاره دست می گوید تو اصلا منو می بینی ؟این طوری می خوای بری زیارت کور کوری؟ گیجو ویج؟ توی فکر؟
_غسل می کنم
ید تارسیدم غسل کردم خدایا مگه اب می تونه این همه کینه رو ببره! وارد حرم  میشوم به تجمع ادم ها کنار هم نگاه می کنم همه هم قد وقواره ی همند وهمه بی تاب به یک در گاه تعظیم می کنند دست می گذارند روی سینه وسلام می دهند  در نهایت اختلاف درست به خاطر یک چیز نا خواسته به  هم شبیه می شوند به خاطر یک علاقه مشترک
غسل کرده ام وبرای زیارت امده ام  حالا بگیر زیارت ادم کینه ایی و خود خواه ی که نمی خواهد خودش  را هم طبقه ی همراهش همسفرش بکند هم قبول باشدخودت باز هم قبول داری که معنی علاقه را می فهمی ؟نگاه به گنبد که می کنم شاید کینه های قلبم ترک برمی دارد شاید امیدی هست به این که برگردم وفراموش کنم همه ی حرفهایی که توی عصبانیت گفته وارزوهای دور ودرازی که باید به حرمت عشق بخشیدودست برداشت ازشان اگر خودش بخواهد!صدای سحر که از فرودگاه تا حرم توی ذهن من است می گوید تو چرا گوشیتو خاموش کردی از صبح تا حالا هزار بار بهت زنگ زده اون بیچاره گفتم" او" که هیچ وقت در رو با زنمی کرد از کجا فهمید ه من خونه نیستم؟ سحر می گوید نپرسیدم از هواپیما که پیاده شدم ورسیدم مشهدگوشی ام را روشن کردم در جواب سوالی که از سحر پرسیدم برایم نوشته این دیوونه بازیارو بذار کناربرگرد خونه من به بوی تو تو این خونه عادت کردم جور دیگه ای هم نمی تونم تحملش کنم واین یعنی که نبودن من را احساس کرده واین یعنی اینکه او بوی عشق را می فهمدواین یعنی یک عشق مشترک  که می شود به خاطرش اختلاف ها را بخشید  چشم بسته می روم دوست دارم چشم بسته برسم به ضریح دوست دارم فقط بو بکشم
نرگس روزبهانی بروجردی زمستا ن91
۹۱/۱۲/۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۱
خیس باران

داستان کوتاه

نظرات  (۱۰)

۲۷ اسفند ۹۱ ، ۲۳:۲۲ روایت شیدایی
سلام
خسته نباشید
متن داستان خوب بود اما به نظرم چند تا نکته اومد که به شما عرض می کنم
اول اینکه تو زمان حال کارکتر زیاد موندید و این یه نواخت می کنه کارتون رو؛ یه فلش بک می تونست کمک زیادی به جذابیت کار بکنه
دوم اینکه فضای پیرامونی داستان نا مفهومه و عناصر داستان خوب تعریف نشدن
سوم اینکه ای کاش علت ازدواج و علت جدایی رو می نوشتین تا بشه یه نتیجه منطقی بگیرید
دردمند و سربلند
۲۸ اسفند ۹۱ ، ۰۰:۳۷ فاطمه سادات
خوووو ارم باید منوشتی ورویردی هسی :؟
چی کنم ز دست :)))))
داستان خوبی بود ولی خب ضعف توش زیاد بود !
یه جاهایی از داستان خیلی فراز داشت ویه جاهایی هم فرود از لحاظ استفاده از کلمات و واژگان !!
البت من که متخصص نیستم همینجوری میگم :))))
افرین افرین من بهت امیدوار شدم بازم بنویس:)
۲۸ اسفند ۹۱ ، ۰۸:۰۴ سید مهدی موسوی
سلام.
مطالب شما را دورادور می خوانم. این مطلب را اما به خاطر علاقه بسیار زیادم به داستان، با دقت بیشتری خواندم. چند نکته فقط از جهت یادآوری:
1) جدا از اینکه داستان، داستان بسیار خوبی است اما عمده ترین مسئله ای که خواننده را پس می زند، اشتباهات نگارشی و املایی بسیار زیاد است. در این نوشته چیزی به اسم نقطه، ویرگول و... اصلاً وجود ندارد. حتی چند علامت سوال نیز در آخر بعضی از جمله ها استفاده شده است که آن جمله حالت سوالی ندارد.
2) با اینکه نویسنده سعی می کند اختلاف زن و شوهر را با عباراتی چون «باباکه5سال پیش گفت ازدواجی نکن که اخرش به جدایی ختم بشود واینکه از تفاوت فرهنگی حرفمی زد» بیان کند اما نقطه عطف داستان که در حرم امام رضا(ع) اتفاق می افتد بسیار دور از انتظار است. جایی که مشخص نمی شود این تغییر رفتار در زن چطور به وجود آمده است و مردی که چیزی از احساس و عشق نمی فهمد و یک دختر دهاتی را به این دختر ـ که شهری است ـ ترجیح می دهد، چطور ناگهان تغییر می کند.
3) مشکل سوم از دل همین مشکل دوم درمی آید. آیا واقعاً دختر شهری داستان ما زیباتر از دختر دهاتی کک و مکی است؟ آیا استفاده از این کلیشه در داستان صحیح است؟ آیا ورود این توصیف کوتاه از یک دختر دهاتی که مرد قبلا دوست داشته با او ازدواج کند و از این ازدواج نکردن هم پشیمان است، کمکی به بیان این اختلاف زن و شوهر می کند؟
4) توصیفات خوب و به جایی بود و در بعضی از جاها فضاسازی های خوبی انجام شده بود. اما بعضی از عبارات و جملات به نظرم از داستان بیرون می زد، مثل: «این طوری می خوای بری زیارت کور کوری؟»، «گفتم سحر درسته که میشه چینی شکسته رو بند زد اما دیگه نما نداره دلومی زنه» و... به نظرم این عبارات عباراتی نیست که دو دوست بخواهند در این موقعیت ها بزنند. مثل این می ماند که نویسنده این عبارت را در دهان شخصیت های داستان قرار داده باشد.

ـ امیدوارم از نکاتی که بیان کردم (و شاید اصلاً هم اهمیتی نداشته باشد و اشتباه هم باشد) ناراحت نشده باشید.
برای شما آرزوی سلامتی و توفیق بیشتر در داستان نویسی دارم. پیشاپیش عید مبارک.
پاسخ:
با سلام سید بزرگوار!
من حالا حالا یکی یکی جواباتون رو می دم
نه شوهرش دختر داهاتی رو نمی خواسته چند بار قید کردم :وحرف هایی که در عصبانیت می زد ...»
خب این نشات گرفته از یه عصبانیت انی برای "او"بوده که شاید مثلا حرفای بقیه رو تکرار می کرده
بعد اینکه چرا از دواج کردن چرا طلاق گرفتن که تو نظر روایت شیدایی بود :وقتی گره داستان شکل بگیره توضیحات اضافی تا حدی که به هسته ی اصلی مربوط بشه میاد
راستی پون قرار بود تو وب منعکس بشه ترسیدم زیاد پرو بال بدم  مخاطب خسته شه که می دونم توجیه خوبی نیست
راجب ایراد ویراستاری هم بله حق با شماست باید کار بشه روش خب این قصه تو اتد اول اپ شد
اهان ونکته 4تون چون قصه کمی فضای سور رئال داره دید که سحر و حرفاش توی حرم هم  هستن
عید شما هم مبارک یاعلی
سلام 
نرگس جون
داستان های کوتاهت مث همیشه به دل میشینه اونم بدجوری
زیبا بود وجای لایک زدن داره 
ولی در فاصله ی کلمات دقت کن چون خواننده مجبور به دوباره خوانی میشه 

راستی دم عیدی چه خونه تکونی کردی
پیشاپیش هم عیدت مبارک برات سال خیلی خیلی خوبی رو آرزو میکنم با موفقیتای زیاد
یاحق
سلام وبتون عالیه و مطالبتون هم خواندنی
عید شما مبارک
۰۵ فروردين ۹۲ ، ۱۲:۱۳ سید مهدی موسوی
سلام.
با مطلبی در مورد وضعیت سینما در سال 91 بروز هستم. خوشحال می شوم که نظر شما را در مورد آن بدانم.
سلام
خوشحال میشم وقتی میبینم بچه های دانشگاه قم فعالانه در عرصه ی نویسندگی مشغول بکار هستند .
موفق باشید .
منتظر کارهای بعدی تان خواهم بود .
۰۹ فروردين ۹۲ ، ۰۹:۵۱ محمد حسین شفاهی
مطلب شما رو خوندم و نکاتی به ذهنم رسید.
من نه نویسنده ام و نه بحث های تخصصی این حرفه را بلد هستم
1) ایرادات املایی خیلی تو ذوقم زد، یه جورایی احساس کردم بم توهین شده. چرا که از زمانی که مطلب را گذاشته اید مدتها گذشته و علی رغم تذکراتی که دوستان در قسمت نظرات گذاشته اند، شما متنتان را اصلاح نکرده اید.
2) سوژه قرار دادن موضوع "طلاق" و "اختلاف میان زن و شوهر" و ارائه راهکار در این خصوص را بسیار می پسندم و از این لحاظ مطلب شما خوب بود. جامعه ما متاسفانه درگیر طلاق شده است و ما باید به سهم خود در رفع این مشکل قدمی برداریم. یکی با قلم، یکی با کاریکاتور و یکی هم با سخنرانی. به نظرم خیلی خوب است از عوامل طلاق و دلایل اختلاف زن و شهر و راه حل های حل این مشکل بیش تر بنویسید، منظورم اینست به نوعی هم دلایل پیش گیری هم درمان این معضل را سوژه قرار دهیم که شما این کار را به خوبی انجام دادید.
سایت برهان یک پرونده در خصوص دلایل طلاق کار کرده.
با "درد پهلو" "یک پیام؛ چند نکته" "جشن ایرانی کشی" به روزم makin.blog.ir

۱۶ فروردين ۹۲ ، ۱۸:۰۲ مرتضی هادی زاده
سلام
با همه مشغله هام. ولی وقتی دیدم داستان گذاشتید رو وبلاگ، بخاطر علاقه شخصی ایم به  داستان و رمان تا انتها ش خوندم.
فقط یه سوال:
چرا مثل فیل ایرانی ها تمومم شد؟ 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">