کوکب هدایت

قهرمان زندگی خــــــودت باش...نه قربانـــــــــــــی زندگی بقیه

کوکب هدایت

قهرمان زندگی خــــــودت باش...نه قربانـــــــــــــی زندگی بقیه

کوکب هدایت

به این عکس ها، خیره شو خیره شو
به اون روزهای پر از خاطره

نخواه گرمی خوابه چشم کسی
بزاره که بیداری یادت بره

یه باری از امروز،رو دوشته
که واسش یه عمره زمین میخوری

همه منتظر تا ببینن کجا
تو از جاده‌ی عشق، دل می‌بُری!

ولی ایستادن، فقط کار ماست
ما که قصمون، قصه‌ی خواب نیست

بیا دل به دریا بزن، شک نکن
سرانجام این رود مرداب نیست

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
پیوندها

ماجرای دو واحدی من وترس از آسانسور!!

جمعه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۲، ۰۷:۱۰ ب.ظ

 

عجیب است این قوانین زندگی من که گاه چون پدروفرزندهای فیلم های ایرانی مقابل هم قد علم می کنند وناگزیر من می مانم وانتخاب یکی از انها!وعجیب تر که چه کسی باور می کندادم یک روز مجبور شود میان دو چیز سراپا فرق یکی را انتخاب کند.

اپیزود اول:

ترم هفت بود ومن ودو واحدی دکتر محلاتی که از همان روز انتخاب واحد می دانستم عملا مو را از ماست بیرون می کشد ونمره برایش همان وجگر زلیخا هم همانا ولی به جهت اشتیاق وافری که به هفت ترمه تمام کردن داشتم چشمایم را روی واقعیت بستم ونابا ورانه انگشتم را روی کلید بی رحم انتخاب گذاشتم وتذکره درس را امضا کردم به همان امید واهی "که این ترم می شینم عین بچه آدم درس می خونم دیگه دهو می گیرم دیگه حالا!"درس را انتخاب کردم،وخود در دل از خباثت خود وشدت کاهلی ام مطلع بودم از همان چند جلسه ی اول دستم امد که شاید روزی بتوانم تفکیک را از دانشگاه قم بردارم اما پاس کردن این درس محال است محال ونمره نمی گیرند مگر عده ای قلیل!

اپیزود دوم :

اگر روزی به شهر منتهن امریکا سفر کنم وهمه مقامات متفق القول خواهش کنند وپیش از ان خواب بد ندیده باشم وصدقه ی فراوان داده باشم ولاجرم به همه ی ائمه متوسل شده باشم وپیوسته قل هوالله ذکر لبم باشد شاید شاآآآآآید ها !شاید قدوم مبارکم را به اسانسور بگذارم والا فلا!

(یعنی آدم مرگ بگیره تو هر جایی بهتراز اسانسوره فکرشو بکن  اول که اسانسور از حرکت وایمیسه برقاش می ره بعد تلپ تلپ می افته پایین بعد شرق شرق برق می گیره ادمو چند بارسکته ودر نهایت جنازه ات سوخته وخونی می افته زیر اوار اهن وخاک از این بدتر مگه میشه مرد؟؟؟؟)

حالا رفقا میگن پیرزنی متمدن نیستی 99تا پله ارشاد وبالا رفتم که اسانسور به سوی مرگ سوار نشم.آقا می ترسم.چکارکنم می ترسم.

اپیزود آخر:

جهنم مرا ببرند واین درس نخواندنم در کمال ناباوری ان دو واحدی را افتادم ومی دانستم که امروز وفرداست استاد تاییدیه بزند لهذا جستیم به واحد برادران وخرم با شمشیری آخته که به اندرونی استاد رفته حق خود راستانده باز پس آییم .که ناگاه پاسبان در گفت :هی!کجا ؟

گفتمش:اتاق دکتر محلاتی.

گفت:پسرا امتحان دارن

گفتم: جلدی از کنارشان عبور خودرا به اتاق استاد می رسانیم.

گفت :محاله ممکنه

گفتم :استاد بره دیگه نمیاد نمره ام گیره شه

قدری خون خونمان را خورد وبه ناچار منتظر ایستادیم که وی  سرتقی ما بدید ناگزیر گشت صدای خود را مرتفع ساخت:"بدوسریع برو با آسانسور"گفتم الان فوری از پله ها می رم .وتا تغییر در اژنگ جبینش بدیدم ترسیدم از تغییر عقیده ودر لحظه ای تصمیم خود بگرفته ومرگ در آسانسور را به افتادن از دو واحدی دکتر محلاتی ترجیح داده وبه آسانسوررفتیم وچه فشار خون ها که بالانرفت وچه تپش قلبها که نگرفتیم باورم نمی شد که دوباره در این جعبه ی اهنین باز شود وما رنگ آزادی را به خود ببینیم انقدر استرس داشتم که یادم رفت شماره طبقه را بزنم وزهره ام اب ازاینکه" چرا تکون نمی خوره یقین گیرکردم توش".ووارد اتاق استاد شدیم وپس از بجای آوردن مراتب عجز ولابه وبه گور کشانیدن چند تن از اقوام وریختن خون از چشم به جای استفاده از ان شمشیر آخته که پیشتر از ان تصور بازدهی داشتیم با گرفتن نمراتی چند به منزل باز گشتیم.

  • خیس باران

نظرات  (۱۱)

مبارک باشه نمره تون :))))))
جدی از اسانسور میترسی  ؟؟؟
واه واه واه
بیا خودم یادت میدم ترست بریزه :دی
  • سید مهدی موسوی
  • سلام.
    این متنتون خیلی خوب بود.
    مثل یه داستان خوب با «من راوی»

    من اصلن فیلم نمیبینم :)))

    ولی نترس ترس نداره که !

    از سوسک هم نمیترسی لابد ؟؟؟؟؟ :))))

    مجردی یا متاهل؟

    پاسخ:
    مجردثلاثی
    آیا می دانستید Rلونگ فرماندار بوده و نه شهردار!؟
    و آیا میدانستید که فرماندار سابق ایالت فلوریدا بوده نه منهتن؟!
    و ایا می‌دانستید امریکا اصلا شهری به نام منهتن ندارد!؟
    و آیا می دانستید منهتن محله ای از شهر نیویورک است!؟

    پیشنهادی برای شما اهل التاریکخانه ی سینما: فیلم منهتن وودی آلن
    پاسخ:
    اخ جناب شرمنده
    نه والا نمی دونستم
    اییییییییییییی وبشو چرا انقد خشکه یکم خیسش کن بارویای خیس من
    واقعا کی میاد اینهمه نوشته رو بخونه آدم تنگ نفس میگیره واقعا سخته منکه هیچکدوم از مطلباتو نخوندم شایدسعادت نداشتم توچرا وب منو نمی خونی نکنه آدرس نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!baldor.bblogfa.com
    بیای ختما نظرم میدی ها وگرنه دیگه دوستت ندارم
    نفست زهره
    پاسخ:
    حلا خوبه نتمون مشترکه وتو یه خونه  زندگی می کنیم خواهر کوچولو باشه میام

    سلام
    با توجه به نزدیک بودن انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای شهر و روستا  یاداشتی تحت عنوان "روشی برای انتخاب کاندیدای اصلح" نوشتم ببینید ان شاءالله قابل استفاده باشه

    متن جالبی بود البته همه اش رانخوندم

    آپ کن لطفا حوصلم سر رفت
    پاسخ:
    باشه یه قصه است اپ بعدی فقط باید بترکونید بس  که کامنت بذارید

    بس که جون عزیزی، حالا این دفعه آسنسور سوار شدی تورو خورد؟!

    بعدشم موبایل وبرای شما اختراع کردن که اگه گیر افتاده بودی بزگی بگی بیان درت بیارن

     

    پاسخ:
    خیلی مهندس داریم تو مملکتمون
  • مهرک هنرمند
  • ممنون از خاطره‌ی خوبی که نوشتید. یک خاطره هم من برای شما تعریف میکنم؛
    ************
    خاطره‌ی انگشتر ؛ شرح حال گفتگویی درونی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">